
همسر
داستانی دارم از مردی که باز افروخت
درخشان آتش شهری که از عشق فراوان سوخت
همان شهری که روزی رسم بهدینی و نیکی از زنان آموخت
بال و پر سیمرغ بر می کند
و بر دستان و پای مردمان می دوخت
که شاید بال با خود شوق پرواز آورد
تا پر زنند آنان به اوج آسمان
تا شهر عشق آلود گردانند و مهرباران
زمان می رفت
و برخی چند روزی با تکاپو تا میان ابرها رفتند
ولی ترس
یا که خونین تیر
باعث شد که آنان غصه دار بر خاک برگردند
همین غم، هر چه هم کوچک
سر آغاز نفوذ ریشهٴ پست بدیها بود
و پیکان شکار بر بال پروازی فرو بردن
برای خاطر رشک فراوان بود
از آن پس مردها بس ناجوانمردانه جنگ از خود به پا کردند
پر سیمرغ از تن کنده
قلب دشمنان با آن نشان کردند...
...همین بود هر چه بود
تا این که مادر هدیه ای کوچک به دنیا داد
تمام سوگ دل در قلب پاک کودکی جا داد
پسر با رشد خود می دید
که مردم هاج و واج، از خود پریشانند
به هر سو می زنند
اما شفای درد دل هرگز نمی دانند
پس او هم جستجو سر داد
و هر سویی به دنبال خوشی پر زد
که شاید بگسلد از قلب بی سامان مردم بغض درد آور
که با هر آه گفتن زخم تر می گردد و در سینه می لرزد...
...جوان مردی شد اما کنجکاوی در مرامش ماند
و ترس از زمین خوردن پس از پرواز
از افکار خود هم راند
سبکبال این پرنده هر غروب در کهکشان صدها شفق می چید
زمینی همچو آهو شب به شب
رویای سبز دشتها و دره ها می دید
به هنگام سحر بر قله در ذوق فروغ
مستانه می چرخید
سپس گلهای صحرایی مثال تاج بر سر می زد و شاداب می خندید...
...کمی بگذشت
و کمتر شد همه افسوس باقی ماندهٴ در قلب و در سینه
صبور و پخته شد مرد جوان
آرام و دور از فتنهٴ کینه
در این گیر و گدار
دست از قضا
بی گوشزد
عشق هدیه ای آورد
به پاس نرمی و آرامشش در باز شد
زیبا زنی
خورشید روی
آمد به سوی مرد
خرامان و لوند
هر گوشه ای در قلب مرد گرمای سوزان داد
لبان بگشود و خندید
و نوید و مژدهٴ عشق فروزان داد
در آن دم
مرد بر راز زمان رسم بهدینی و نیکی ناگهان پی برد
که باید عاشق زن شد
و با وی شهر رنگین و درخشان کرد
یا که باید مرد...
...کسی گردد کمال مرد
که بر زن ارج بسیار آورد هر دم
چه پرپر می زند قلبم
و می دانم که بی زن عاشق و شیدا نمی گردم
دل زن نشکنم هرگز
که از نبضش نفس گیرم
فرو می آورم
بر هر که بر زن آورد دست جفا
تیرم، نه آن تیری که بر خون می کشد بر قلب می تازد
که عاشق نیش تیر
در خون دل
با شیرهٴ مهر و صفا سازد
چه آسان می توان پاک و زلال
زد بال و پر بر آسمان
چون قاصدک رقصید
ولی آن کس پرید
کز دیگری آموخت بس
در دیگری آمیخت
از تنها شدن ترسید