نوروز
تا به درگاه سعادت همه را چند قدم فاصله نیست
عاشقی ناجی خشکی رگ تشنه
و درمان تب هر بدنی ست
بغض خود لحظهٔ پرواز پرستو شکنید
تن خود خانه تکانی بکنید
جامهٔ کهنه و پر وصلهٔ دل
بر سر آتش فکنید
گوشهای تکیه زده
جسم و روان تازه کنید
مهر سرشار کنید
سفرهٔ سین و سپند
مزه و می پهن کنید
مست گردید
و غزل خوان طرف دشت و چمنزار پر از گل بروید
قفل و دروازه و در باز شده
بی شک و پروا بدوید
چشمها بسته
و هر روز دمی ساده شوید
پند زرتشت، همان شعر قدیمی
ز لب ساغر و ساقی شنوید
که از امروز همه شهر توانمند
همانند خداست
نیکی گفته و کردار
و اندیشه روان در دل ماست
چه کسی فکر کند
عاقبت عاشق و معشوق جداست
و کجا زشتی پنهان و دروغ
دشمنی و خشکی و کشتار رواست
تو بیا جان دلم
شیوهٔ خود مهر به ما کن
که شفا بخش و دواست
که دلارام و خوش آهنگ شود باد بهاری
و برد با وزشش
هر چه بلاست