سامان
ای آه بیا درد مرا از تن گیر
با هر نفس افسوس و بلا از من گیر
با باد بهاری همه غم بر هم زن
امواج امید به ساحل قلبم زن
بر دامنهٔ دشت نیازم تو ببار
تک تک گل رنگین بر اندیشه بکار
آغاز نما قهقههٔ از ته دل
تا باز ببخشم به همه شکوهٔ دل
آتش به همه سردی و خشکی بکشان
هر تیر کز این دل برود زن به نشان
رفتی ز برم قصهٔ من باز بگو
از راز من و حسرت پرواز بگو
بر باد سواری کن و در شهر بخوان
از نام من و یاد من و عشقم خوان
هر بار که در کالبدی درمان کن
درد و غم و افسوس و بلا ویران کن