افتاد بر از شاخهٔ من، وه چه بری، شد همه کس شاد
سرمای زمستان زد و اما تن من گرم شد از داخل و سوزاند
پس بال نزد بلبل و در چلهٔ سرما تن من لانهٔ خود خواند
او ماند و نخستین دم عاشق شدنم بود همان دم
دانستم از آن روز که بی عشق پرنده دگر آزرده و زردم
پر میوه و پر شاخه و آراسته گشتم که مرا دوست بدارد
هر جوجهٔ خود را به سر شاخهای از عاشق دلباختهٔ خود بسپارد
بگذشت زمانی و بچرخید زمین و سحری مرغ به گوشم بسرایید:
ای عاشق من مهر تو خونم به دل آشفت و تنم را بنوانید
معشوق شدم زآن پس و از عشق نفسهای پیاپی بکشیدم
من تازه شدم، میوهٔ نو دادم و دریاچهٔ هامون بچشیدم
امروز من عشقم، خود عشقم، و به آزادی بی مرز اسیرم
سرچشمهٔ پاکی و خوشی، سایهٔ آسایش پروانه و شیرم
نوانیدن: لرزاندن و به جنبش در آوردن
هامون: در اساطیر ایرانیان از ارجمندترین آبهای روی زمین است وفره زرتشت در این دریاچه باعث زاده شدن "سوشیانت" میگردد.